تبلیغات
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال غنچه های نیمه باز
تشنه در آب

سلام به همه ی عزیزان و دوستان خوب من

با عرض پوزش به خاطر تاخیر در آپ میخوام یه سری چیزا رو بهتون بگم.

اول از همه ممنون از همه ی کسانی که نظر دادن و لطفشون شامل حال من و وبم کردند.

بچه ها من متاسفانه نمیتونم زیاد بیام نت و اینکه میتونم آپ کنم خودش یه غنیمته!برای همین از همه تون به خاطر اینکه نمیتونم به وبتون بسرم معذرت میخوام.اما مطمئن باشین اگر من یه وقت تونستم یه مدت طولانی رو تو اینترنت بگذرونم به وب همه تون سر میزنم و سعی میکنم لطفتونو جبران کنم.

من از بعد از امتحانا بهتره بگم بعد از انتخابات خیلی درگیر اخبار تظاهرات و این تحصنا بودم که خودتونم ازشون باخبرین برای همین طول کشید تا متن آپ رو آماده کنم.بازم معذرت میخوام.

جواب نظرات:

سناجون خیلی خیلی خیلی ممنون که به وبم اومدی و از اینکه به من لطف داشتی خیلی افتخار میکنم.

پریسا جونم بازم ممنون که باعث پیشرت و اصلاح داستانم شدی و باز هم تشکر برای اینکه به کلبه حقیر احساساتم میای.بازم بیا که حسابی به وب من زینت میبخشی.

ساقی جون خیلی ممنون از حضورت به وبم و نظر خوبت.همینطور که گفتم متاسفانه من فعلا نمیتونم به وب شما دوستای خوبم بیام و از این بابت خیلی ناراحت و شرمنده ام اما مطمئن باش که به وب بی نظیر تو و بقیه حتما سر فرصت میام.بازم ممنون که دعوتم کردی به وبت.

رویا جون از تو هم خیلی ممنون که میای به وبم.عزیزم با نظرت که هومن بعد از دوستی با بنفشه کلی عوض شده کاملا موافقم اما من فکر میکنم که بنفشه در این مسئله کمترین نقشو شخصا داشته چون گذاشتن ریش و ابرو و تغیرات چهره ای و اخلاقی چیزیه که هومن خودش تغییر داده و همه ی اینا یه سری چیزای سلیقه ایه من میگم شاید بنفشه فقط به هومن گفته "راستی هومن من تورو با ابروی پهن ندیدم!چه شکلی میشی؟"وهومنم به خاطر عشق خالصش ابروشو گذاشته و بنی بهش گفته بهت میاد و باعث شده که هومن دیگه ابروشو زیاد نگیره.میگم همه این مسائل سلیقه ایه.یه چیزه دیگه م که تو نظر بقیه تو وبای  دیگه دیدم این بود که از ژست بنی تو عکسا خوششون نمیاد خب راستش منم بدم میاد از این جور ژستا،اما باید بدونین که تقریبا همه تو امریکا واسه عکس اینجوری ژست میگیرن این چیزیه که از مدلها و هالیوودیا یاد میگیرن.تازه ما نباید از روی این ژستا و عکسا و در کل از روی قیافه غلط انداز بنفشه قضاوت کنیم و یادمون بیاد که هومن که برای ما یه فرشته اس عاشق کسی میشه که 100 در 100 خوبه چون من معتقدم که اگر بنی خوب نبود هومن عاشقش نمیشد و اگرم میشد زود ازش جدا میشد.اینطور نیست؟

و یه دوست گل دیگه ازت ممنونم اما مثل اینکه اسمتو ننوشتی.عزیزم برای جوابت جواب نظری رو که به رویا دادم بخون و این رو هم اضافه میکنم که عزیزم فکر نمیکنم پاکی اینروزا در امریکا نداشتن دوست دختر و نداشتن رابطه با دختر تا وقت ازدواج باشه.عزیزم شک نکن که کامران و هومن ما هنوزم فرشه ن و مثل یک فرشته پاک و بی نقصن.مواظب باش یه سری چیزای جزیی عشقتو ازت نگیرن.کامران و هومن به ما و عشقمون نیاز دارن.ممنون که اومدی اما اسمتو بنویس تا بشناسمت.

اوینkakaدختر دایی گلم از اینکه اومدی ممنون راستی خونه تون تموم نشد.به دایی بگو نمیایین بریم ارمنستان؟واللهی تو کری منی!

صبا جون ممنون که اومدی و اون نکته رو بهم گفتی راجع به موهای سینه ی هومن که بخاطر بنی برنداشته.فکرکنم بهتره تو هم جواب نظر رویا رو بخونی.راستش من فکر میکنم هومن دیگه زیاد حوصله نداره به خودش برسه و من میگم که این تقصیر خودشه نه بنفشه ما از کجا بدونیم که اصلا بنفشه بخاطر این تغییر سلیقه اش ازش ناراضی نباشه.پس بیاین تا از چیزی مطمئن نشدیم راجع بهش قضاوت نکنیم.منم از گفته هام مطمئن نیستم صبا جون اما امیدوارم حرفای من درست باشه و بنفشه و هومن با هم خوشبخترین زوج دنیا بشن.مگه نه  اینکه ما خوشبختی کامی و هومی رو میخوایم.چه خوشگل باشن چه زشت(که همیشه نازن)

نگار جونم ممنون از حضورت در وبم اما همونطور که پیشتر گفتم فعلا نمتونم بیای وب شماها.اما ممنون که دعوتم کردی.

ستایش جونم خوبی گلم؟ممنون که میای خیلی دوست دارم بیام پیشت اما میدونم که درکم میکنی.تو منو فراموش نکن من حتما سر فرصت میام وب نازتو میترکونم.دیگه طوری که با لگد بیرونم کنی!!!!!!

نگین جون ممنون که اومدی.خیلی خوشحالم که تونستم کمکت کنم تا به جواب سوالت برسی.بازم بیا منتظر دیدن اسم نازت تو آرشیو نظرات هستم.دووووووووووووووووووووووووست دارم.

مریم جونم خیلی ممنون از تو و نظرت.اول از همه امیدوارم فهمیده باشی که متاسفانه نمیتونم بیام وبت(البته فعلا) تسلیت منو به خاطر مرگ فرانک بپذیر من نمشناسمش کی بودن؟

یه چیز دیگه که باید برات توضیح بدم راجع به اسم ویانه.عزیزم ویان یه اسم کردیه به معنی  عشق.من نمیدونستم که ممکنه این اشتباه پیش بیاد اما من طوری با اسم ویان انس گرفتم که نمیتونم متاسفانه عوضش کنم.راستی مریم جون اینو بدون که ژیان هم در کردی اسمه.میدونم میخندی اما باید بدونی که ژیان در کردی یعنی زندگی و اسمهای ژینا و ژینو و... هم از این ژیان سرچشمه میگیرن.تازه من هم وقتی تو همدان بودیم این مشکل رو داشتم که تو کودکستان و مدرسه دنبالم میکردن:ماشین ژیان وایسا سوار مون کن.اسم من(ژوان)هم کردیه و یعنی وعده دیدار.ما یه فامیل داریم که اسمش ژیانه اما به خاطر همین مسئله اسم خودشو تو شناسنامه عوض کرده و شده لاله.اما ما هنوزم ژیان صداش میکنیم چون اگر با معنی واقعی اش صداش کنیم اسم فوق العاده ایه.اگه خواستی کلی اسم کردی بهت معرفی میکنم...

پریا جونم مرسی که میای به وبم خودت میدونی من حرفی واسه گفتن ندارم چون اگه داشتم زنگ میزدم تو وبم نمینوشتم.

فاطمه جونم ممنون از تو هم بخاطردیر به دیر آپیدنم منو ببخش اما مجبورم عزیزم.بازم مرسی........

خب حالا میریم سراغ داستان این پست:

طرز نگاه کردنش به کتی و من حرفهای کتی را بهم ثابت کرد.سرم را انداخته بودم پایین تا نتوانم ببینمش.ولی به راحتی میتوانستم سنگینی نگاهش را حس کنم.هومن گفت:خب بهتره دیگه برگردیم. و دست ماتیاس را گرفت و کتی را به کنار خودش هدایت کرد. من هم در کنار کتی حرکت کردم.کاملا مشخص بود که هومن سعی داشت ماتیاس را نگه دارد تا دست از پا خطا نکند.ولی مثل اینکه واقعا ماتیاس شورش را در آورده بود و ما را عصبانی میکرد.

هنگامی که به کنار بقیه برگشتیم پسرها به یک طرف وما دخترها به طرفی دیگر رفتیم و باهم بحث و گفتگو میکردیم.هرچند چند نفری از دخترها و پسرها در بین ما نبودندوبا هم به گشت و گذار رفتند.بحث ما دخترها مدبود.مد لباس،مو،آرایشو... که البته در این بحثها من ،شقایق و کتایون بیشتر اظهارنظر میکردیم.چون من و شقایق هردو هنرپیشه بودیم و بدلیل همین زیاد در زمینه ی گریم و آرایش تجربه داشتیم.کتی هم طرحهایی رو که مادرش فریده خانم درست کرده بود را برایمان توصیف میکرد.که با توصیف قوی اش مارا شیفته ی کار فریده خانم کرد و قرار شد یک روز همه باهم  بریم به آرایشگاه جدید فریده خانم که در لوس آنجلس تاسیس میشد.کم کم حرفهایمان به بحث آشپزی رسید.هانا گفت:از وقتی با ویان هم خونه شدم سه کیلو اضافه کردم.کتی:تو تهران تنها زندگی میکردی ویان؟ - بله.بخاطر همینم خودم غذامو درست میکردم. – ناحق هم نیست دست پختت خوب باشه.هانا حرف کتی را ادامه داد:یه شب من واسه شام دعوتتون میکنم خونه مون که دست پخت ایرانی پسند ویان رو بخورید.  به هانا چشم غره ای رفتم و به خاطر اینکه ضایع نشوم گفتم:قدمتون روی چشم! کتی جون تعریف دست پخت مادرتون رو شنیدم!  هانا به جای کتی جواب داد:امممممممممم! فریده خانم ماشاالله هم کدبانو،هم آرایشگر،هم همسر ایده ال،هم مادر نمونه!دیگه چی بگم... . کتی ادامه داد:مادرمون واسه ما سه تا بچه هاشو پدرمون تو تمام طول زندگی مشترکش سنگ تموم گذاشته.من:خودشونو پیش همه عزیز کردن دیگه.یادمه آقا کامران توی یکی از مصاحبه ها از دست پخت مادرتون تعریف زیادی کردن.راستی خودت چطوری کتی؟ - من؟ ای بدک نیست ولی دست پختم به خوبی مامان و کامران نیست.کامران قبل از من آشپزی یادگرفت دیگه یه غذاهایی درست میکنه که دست و پنجه تونم باهاش میخورین. شقایق گفت:وای!اممممم!راست میگه! ستایش که تا این مدت ساکت بود با خنده پرسید:کتی پس هومن چی؟ - هومن؟مامانم خیلی زد تو سروکله اش تا یادش بده ولی اون هی ناخنک میزد و شیطونی میکرد ولی خداییش خوردن غذا رو خوب یاد گرفت. من:حالا چیزی از آشپزی بلدن؟ - آره بابا!گرسنه نمیمونه زنگ میزنه و همبرگر ORDERمیکنه براش بیارن(منظورم همون سفارشه اما کامران یه بار گفتORDER)هومن از وسط پسرها داد زد:دارین غیبت منو میکنین؟ کتی گفت:نه تعریفتو میکنیم! – راجع به چی؟ - دست پخت خوشمزه ت – آها همبرگرا و غذاهایی رو که سفارش میدم میگی؟ - خوبه خودتم میدونی. اینطور شد که کم کم با پسرها هم صحبت شدیم.بحث ها به جاهای مختلف کشیده شد تا اینکه وقتی بحث به سیاست و مشکلات جامعه رسید همه در تلاش بودند که این موضوع دعوا راه بنداز را عوض کنند.به همین دلیل من پیشنهاد دادم که با تنها توپی که آورده بودیم والیبال بازی کنیم.ساعت حدودا 8 شب بود که ما زیر نور چراغ های محوطه شروع به بازی  کردیم.دوتیم بودیم که به پیشنهاد ما دخترها تیم های جدای دختران و پسران راتشکیل دادیم.برای بازی من کتم را در آوردم و با آستین آن را دور کمرم بستم ولی وقتی به یادم آمد فقط یک تاپ آستین حلقه ای در تن دارم از کارم پشیمان وبخاطر وسواس پوششم از خودم عصبانی شدم.اما آن کت من را برای ورزش اذیت میکرد وخب این پیشنهادی بود که خودم داده بودم.

موقع شروع بازی متوجه شدم که کامران و هومن و شقایق و کتی حسابی در والیبال زبده اند.من هم تا حدی بلد بودم و توانستم خیلی از موقعیت های مناسبی را که برای پسرها بوجود می آمد را دفع کنم.اما ماتیاس خیلی سعی میکرد که توپ را مستقیم به جای اعضای تیمش به من برساند و همین کار را هم بارها انجام دادو هروقت توپ به دست ماتیاس میرسید ماتیاس آنرا به من پاس میداد.بعد از بازی که نتیجه مساوی داشت تصمیم به بازگشت به کنار چادرها گرفتیم.من منتظر دخترها بودم که جمع و جور شوند و باهم به راه بیفتیم که هانا من را کنار کشید و به طوری که فقط خودش و من بشنویم گفت:کتتو بپوش – آها راس میگی یادم نبود. – باید هومن از طریق من یادت بندازه؟ - هومن؟ - آره اون گفت که بهت بگم آخه وجدانا تو یه نگاهی به خودت بنداز من با اینکه دخترم دلم میخواد بازوتو گاز بگیرم چه برسه به پسرها! و رفت.من در حالی که کتم را میپوشیدم با خودم فکرکردم که منظور هومن از این کارش چه میتواند باشد؟ماتیاس؟منظور هومن از اینکه "خیلی وقته عاشق یکیه" باید کی باشد؟من؟مطمئنا نه،چون من و هومن امروز همدیگررا اولین باری بود که دیدیم.هومن گفت که خیلی وقته عاشقه پس ماتیاس بخاطر دخترباز بودنش تصمیم به"زدن مخ معشوق هومن" گرفته.احتمالا از بحث سر من به آن دختر کشیده شده است! ای کاش میدانستم منظور هومن چه کسی بوده!؟من تنها به سمت چادرها راه میرفتم که صدای هومن را شنیدم که میگفت:از اینکه تو کارتون دخالت کردم معذرت میخوام! – خواهش میکنم این چه حرفیه اتفاقا خیلی کار خوبی کردین که یادم انداختین! – اگه ماتیاس و سریش بازیا و گروهش اینجانبودند هیچوقت این جسارتو نمیکردم!بهرحال معذرت میخوام.ببخشید! و از من دور شد و به کنار بقیه رفت.وقتی رسیدیم به چادر فهمیدم که پسرها در مشورت برای شام امشب هستند و نتیجه گیری شد که کامران و هومن و ماتیاس بروند و همبرگر آماده برای همه بیاورند.البته ماتیاس به زور هومن رفت و تا هومن او را برد ما کلی خندیدیم.بعد از رفتن آنها من حسابی در فکر بودم.تظاهر میکردم که به گوش دادن به حرفها مشغولم اما به خلاف میل خودم در بحث ها شرکت نمیکردم.پسرها با غذا برگشتند  و هر کدام از ما یک همبرگر برداشتیم. ولی من بیشتر از یک تکه نتوانستم بخورم.موقع غذا همه باهم شوخی میکردند و هومن همه را روده بر کرد ولی من فقط به او نگاه میکردم و هیچکار دیگری حتی گوش دادن انجام نمیدادم.نمیدانستم باید با همبرگرم چیکار کنم،برای همین ان را در پلاستیکش گذاشتم و با گفتن جمله"ببخشید" از جایم بلند شدم و به داخل جنگل رفتم.در جنگل همه جا چراغانی بود.رفتم و روی تکه سنگ بزرگی که پیدایش کردم نشستم.من چرا ناگهان این طوری شده بودم ؟ چرا حوصله ی بودن در جمع را نداشتم؟دلم برای مادرم تنگ شده بود!؟ تازه میفهمم دلیل نگرانیشان چی بود.ماتیاس میتوانست یکی از کوچکترین عواملی باشد که من را تهدید میکرد.در همین فکر بودم که موبایلم به صدا در آمد:الو؟ - سلام ویان هومن اونجاست؟ - نه – چته؟ - هیچی خوبم – کجایی؟ - بیرون – پس هومن؟  - تو چیکار داری؟ - موبایلمو اوردم مدرسه که دوستام صدای هومنو بشنون باورشون بشه اخه از دیشب من که باورم نمیشد بدترن! - پیش من نیست من تو جنگلم! – وای بپا گرگ نخورتت – نترس بی خواهر نمیشی! – تورو خدا ویان برو پیش هومن گوشی رو بده بهش الان زنگ تفریحمون تموم میشه – خب بهتر! – ا ویان خودت بهش نزدیکی من هم دلم میخواد دیگه! من که تحملم به سر رسیده بود داد زدم: نیان میگم هومن اینجا نیست. در همین لحظه صدایی گفت:چرا اینجام ویان خانم گوشی تونو بدین با نیان جون صحبت کنم.گوشی را از من گرفت و چند دقیقه ای با نیان صحبت کرد.از خجالت داشتم اب میشدم!من اسم هومن را با عصبانیت و فریاد گفته بودم.دوباره بر تخته سنگ نشستم که هومن گوشی رو جلوی صورتم گرفت و گفت:بفرمایید! – ممنون! – میتونم بپرسم چرا تنها تو جنگل نشستید؟ - راستش دلم واسه پدرومادرم تنگ شده بود اومدم تا بقیه ناراحتی مو نبینند.من با اینکه بازیگرم ،ولی هیچوقت نمیتونم ناراحتی مو پنهون کنم. – ولی من خوب میتونم!اما فقط کامران میتونه  تشخیص بده چه وقت من از ته دل خوشحالم و چه وقت ناراحت – خب شما و کامران جون دوبرادری هستید که مطمئنا خیلی بهم نزدیک هستید.چندساله باهم تنها زندگی میکنید! - میتونم بشینم؟ - بله،حتما! خودم را کمی کنار کشیدم که هومن هم روی تکه سنگ بشینه .مدتی ساکت بودیم که من پرسیدم:الان هم ناراحتین؟ - چه خوب تشخیص دادین! – درسته که آدم شوخ طبعی هستین اما میتونم از خنده هاتونم بفهمم – چه جوری؟ - از چشمای هر کسی ناراحتی اش معلوم میشه – ولی شما که حالا توی چشمای من نگاه نکردین! این حرف هومن یک مقدار من را هول کرد و نمیدانستم باید چی جوابش را بدهم عجب سوتی تاریخی داده بودم.برای همین سرم را برگرداندم و در چشمان هومن که به من خیره بود نگریستم. چشمانی سیاه که غمی کهنه را به خوبی نمایان میکرد.سرم را دوباره به سمت ماه در آسمان چرخاندم.هومن پرسید:چیزی دستگیرتون شد؟ - آره.شما از یه چیزی رنج میبرین و این مسئله خیلی وقته ذهنتون رو به خودش مشغئل کرده – آره.درست فهمیدین ولی چرا نگفته بودید که میتونین فکرهمخ بخونین.حتما حس ششمتون خیلی قویه! – نمیدونم شاید! – یه کاری هست که خیلی وقته میخوام انجامش بدم ولی جراتشو ندارم اوایل اینو بهانه میکردم که موقعیتش پیش نمیاد اما پیش اومده!یه ترس وجودمو فرامیگیره!هروقت،هروقت نگامو... بی خیال! – اگر شما ایمان دارین که کاری که میخواین انجام بدین درسته باید اونو انجام بدین و نباید اجازه بدین چیزی مانعتون بشه اراده تون رو برای انجام اینکار باید قوی کنینکه چیزی توانایی سست کردنشو نداشته باشه.حتما شما تا حالا خیلی فرصتها رو از دست دادین و دارین از دست میدین ولی دیگه بهتره بجمبین اگر اون کار اینقدر برای شما مهمه که اینجوری ناراحتتون کرده باید  برای انجامش نهایت سعی تون رو بکنین. – میترسم اینکارم باعث ناراحتی کسی بشه.  تا حدودی متوجه شده بودم که آن کاری که برای هومن مهم بود ابراز علاقه به کسی بود.به همین دلیل گفتم:مطمئن باشین که ناراحت نمیشه.هومن که با این حرف من لبخندی بر لبش نشسته بود گفت:شما خیلی منو امیدوار کردین. – قتبلی نداشت.خب حالا بهتره بریم پیش بقیه – خب...نمیشه یکم...باشه بریم.من که چند قدمی از او دور بودم برگشتم و پشتم را نگاه کردم که دیدم هومن با حالتی عصبانی با خودش در حال حرف زدن است و انگار که به خودش فحش میدهد.خنده ام گرفت و گفتم:چیزی شده هومن خان؟ - بله...نه...یعنی دارم...چیز میکنم...آها اراده مو قوی میکنم! –با دعوا؟ - خوب بچه رو چه جوری حالی میکنن باید اراده رو هم اینجوری حالی کرد که قوی بشه! باید حالیش کنیم. و دستش را مثل کسی که دستش را برای سیلی زدن آماده کرده دستش را تکان میداد. من گفتم:ولی به نظر من همون طور که بچه خوب با رفتار بهتر متوجه میشه نفس انسانم که میخواد خوب باشه روح ملایم رو میخواد.بقیه راه را هومن از زیبایی های بچه هاو علاقه اش به بچه های کوچک حرف زد.با وجود اینکه بحث "نی نی قنداغ "برایم جالب نبود اما حرفهای هومن دلنشین بود.آن شب خیلی خوش گذشت.

برای خواب به اصرار ما دخترها و همکاری کامران و هومن و دو سه نفر دیگر از پسرها در چادری جداگانه خوابیدیم.ماتیاس و گروهش میخواستند همه در یک چادر بخوابیم اما چون دیدند که بسیاری از ما دخترها راضی نیستیم یک چادر دیگر هم که آورده بودند برایمان برپا کردند.

در چادر همه دخترها حرف میزند.چشمانم داشتند گرم خواب میشدند که هانا گفت:نمیدونم این ویان چشه امشب؟توخونه نمیذاره یه شب خواب راحت بکنم اینجام زود گرفت خوابید.من هم نامردی نکردم و از پایش بیشگون گرفتم  و گفتم:خواب نیستم احمق! هانا تا جایی که قدرت داشت دهانش را باز کرد و جیغ کشید.ناگهان صدای کامران که بیرون از چادر میگفت"چیه موش دیدین؟"به گوش رسید.هانا با صدایی نالان گفت:نه!خرچنگ!عقرب!گودزیلا!دایناسور! من هم در تلاش بودم که هانارا ساکت کنم و گفتم:بابا معذرت میخوام.هومن گفت: حالا چادر رو باز کنین ببینیم چی شده؟ کتی که همزمان زیپ چادر را باز میکرد گفت:چه خرچنگ خوشگلی! هومن که حالا سرش در چادر بود گفت:واقعا خرچنگ اینجاس؟   کتی:نه بابا! – پس چرا گفتی چه خرچنگ خوشگلی!؟  هانا گفت:منظورش ویانه که از نسل جدید خرچنگهاس.ناخنهاش کوتاهه ولی خیلی پر قدرت درواقع یه خرچنگ انسان نماست. هومن به من نگاه کرد و گفت:دست بزن هم که دارین! – نه بابا اومدم باهاش شوخی کنم که یادم رفت این هانا یکم زیادی نازک نارنجی تشریف دارن.

بعد از کلی شوخی و خنده بالاخره حدودا ساعت 2خوابیدیم و صبح زود ساعت 8 بعدازصرف صبحانه به سمت لوس آنجلس به راه افتادیم که برگردیم.ساعت حدودا 12 بعداز ظهربود که رسیدیم به دم در منزل.موقع خداحافظی که از ماشین پیاده شدیم گفتم:خیلی خوش گذشت دستتون درد نکنه آقا هومن خیلی زحمت دادیم. – این چه حرفیه خواهش میکنم.روز و شب پر خاطره ای بود. – ممنون برای ماهم همینطور! – تا باشه از این تعطیلاتها.هانا هم گفت:قرار بعدی کیه؟   هومن:نمیدونم بعدا قرار میذاریم بهتون میگم هنوز معلوم هم نکردیم که کجا بریم!بعد از مدتی به داخل منزل رفتیم.بودن در ماشین مارا خیلی خسته کرده بود.بنابراین سراسر آنروز را را به استراحت گذراندیم.آن یک ماهی که تا شروع ترم باقی مانده بود را با مطالعه ی درسها گذراندم و یا با هانا به خرید میرفتیم.این مدتهومن خیلی به کمک میکردو نمیدانستم چرا دقیقا بعد از آن تعطیلات صمیمیت هومن با هانا بیشتر شده بود!هروقت که میخواستیم به جایی برویم هومن مارا به مکان مورد نظر میرساند.من هم بخاطر اینکه خودش از سنگینی کارش خیلی حرف میزد بطوری که وقت سر خاروندن هم نداردولی خیلی وقت صرف ما میکرد تعجب میکردم!

بالاخره دانشگاه و دردسر مخصوص به خودش شروع شد.درسها و سبک تدریس نسبت به دانشگاههای ایران خیلی متفاوت و سختتر بود.من براستی داشتم کم میاوردم و شبها را فقط با گریه سپری میکردم. هانا هم مجبور بود که تا صبح با من بیدار بماند و دلداریم بدهد.هرروز چندبار با مادرم صحبت میکردم.تازه قدر او و پدرم را به خوبی میدانستم.واقعا بدون پدرومادر زیستن حتی اگرهم بد باشند بسیار سخت است.جدا هانا تاکنون چه طوری تحمل کرده بود.دیگر به اوضاع عادت کرده بودم که پدرم به من پیشنهاد داد که معلم خصوصی برای فیزیک بگیرم.وقتی که با هانا درمیان گذاشتم گفت که کامران خیلی هارا سراغ دارد و به همین دلیل به  کامران گفت.جالب اینجاست که کامران،هومن را به ما معرفی کردوگفت که کتایون به لطف هومن در دانشگاه توانست رشته خوبی بخواند نباید فیزیک کسی را که در رشتهی هنر موسیقی درس خوانده را دست کم بگیریم.از آنجا که من هم رشته ام هنر بود دوست داشتم که هومن راهنمایی ام کند.به همین دلیل بعد از کمی تعارف که نمیخواهم مزاحمت ایجاد کنم و مثل اینها راضی شدم. هومن در روزهای زوج هفته از ساعت 8 الی 10 شب می آمد پیش من در خانه و حسابی مسبب پیشرفت فوق العاده من شد.نمره هایم خوب شده بود.دیگر انقدر با هومن صمیمی شده بودیم که همدیگر را با اسم کوچک صدا میزدیم.اواخر احساس میکردم که خیلی دلم برایش تنگ میشود و همیشه به بهانه ی اینکه نیان میخواهد با هومن صحبت کند دعوتش میکردم.هانا هر وقت از من میپرسید که "دوستش داری؟"انکار میکردم و طفره میرفتم.یعنی اگرهم خودم از خودم میپرسیدم همین جواب را به خودم میدادم.نمیخواستم باور کنم که کسی را دوست دارم.

یک روزنزدیکهای ظهر که هانا در خانه داشت نرمش میکرد و من مسائل داده شده ی هومن را برای چندمین بار حل میکردم تلفن به صدا در آمد.هانا گوشی را برداشت:الو...سلام کتی جون خوبی؟...مرسی آره خوبه سلام میرسونه...ا مبارکه!...باشه باشه...کی؟...حتما...مگه میشه؟ ...خواهش میکنم...این چه حرفیه؟...ممنون کاری نداری؟...مرسی خداحافظ. تماس را قطع کرد و صدایم کرد:ویان؟ - بله. – تو پنجشنبه کلاس نداری؟ - نه! چطور مگه؟ - تولد کتیه دعوتیم. – جدی؟امروز چند شنبه س؟ - ماشاالله نمیدونی؟ - نه بخدا – امروز دوشنبه است –ولی من نمیدونم چی بپوشم؟ چی براش بخرم؟ - باهم میریم بازار فردا بعداز ظهر خوبه؟ - باشه از کلاس برگشتم بریم. – ولی ویان تو که تازه لباس خریدی! – آخه کدومشونو بپوشم؟ - به نظر من اون پیراهن بنفش کمرنگه رو بپوش که پایینش چین خورده،اون دکولته هه خیلی بهت میاد! – یاسی رنگه رو میگی؟- آره – آره راس میگی خوبه. واسه آرایش هم حتما فریده خانوم میاد لوس آنجلس،بهش بگیم بیاد درستمون کنه! – عالیه – کتی چیکار میکنه؟ - کتی همیشه موهاشو ساده درس میکنه.فریده خانوم هم توکارش انقدر ماهره که مطمئنا به ماهم میرسه. – عالی شده واسهش مشتری پیدا کردیم. و هر دو خندیدیم.

روز موعود فرا رسید..من و هانا وقتی کاملا آماده شدیم و خواستیم که از اتاق خانه کامران و هومن که آنروز به آرایش اختصاص داده شده بود بیرون بیاییم فریده خانوم گفت:ویان وایسا. – بله؟ - برگرد نگات کنم.برگشتم به داخل اتاق.فریده خانم سر تا پای مرا برانداز کرد و بعد گفت:ماشاالله هزار ماشاالله.هانا این دوستتواز توی کدوم معدن طلا پیدا کردی؟ - واالله نمیدونم یه معدن طلایی که هیچکس کشفش نکرده – واقعا! من هم فقط میتوانستم  از تعریفات و اغراق های فریده خانم و هانا تشکر کنم.رفتم جلوی آینه که ببینم چه شکلی شدم.فریده خانوم موهام رو فر کرده بود واز طریق یک فکل تقریبا بلندمثل آبشار موهایم را از داخلش بیرون آورده بودمقدار زیادی اش هم دور صورتم را گرفته بودند.آرایش خیلی ملایمی هم برایم کرده بود.ماکسی دکولته ی من بنفش کمرنگ یا اگر بخوام بهتر بگویم یاسی رنگ بود.جنس پارچه اش ابریشم بود و خیلی لطیف.از زانو به پایین هم چین خورده بود و زیر آن چین لباس یک پارچه ی حریری با رنگ بنفش پررنگتری چینش را دو رنگ کرده بود.در کل اینکه لباس فوق العاده ای بود.بخاطر اینکه لباسم دکولته بود یک گردنبند با سنگهای بنفش خریده بودم و آنرا پوشیدم.بعد از تعارفات و تعریفات  من و هانا از اتاق خارج شدیم.همزمان که از پله ها پایین می آمدیم هانا گفت:این مجلس پر از جوونه ولی شرط میبندم هیچکدومشون به خوشگلی تو نیستن! – مگه شقایق نیست؟ - به خوشگلی تو نیست – مرسی از تعریفت ولی تو هم که دست کمی از فرشته ها نداری.بعد از اینکه کمی دیگر از پله ها را پیمودیم هانا گفت:وای ویان هومنو ببین.

ممنون از ساپورت بی نظیرتون.....

دوستون دارم بابای






نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 خرداد 1388 توسط بفرین(ژوان)
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار سايت